اشعار تنهایی
روزگاری خاک خورد.آخر به خود،پیچید و رفت.سنایی غزنوی که من٬گر عشق تو٬هستم هنوزم بیا فردا به صحرا تا ببینی غم دوریت ،چه آورده به روزم ..................................... بیا فردا به زیر آن صنوبر بگویم:آن درخت٬بیرون شهر است بیا ای یار دیرین٬دیدن من در آن وقتی که شمس٬در حال قهر است .................................. نمیدانی٬چه حالی داشت٬مجنون در آن وقتی که دید٬آن نامه در دست نهاد آن نامه را روی دو چشمش به یاد عشق لیلی٬چشم خود٬بست ................................... به چشمانش نیامد خواب٬از شوق ز شب تا صبح٬در بستر بغلطید بیاد خاطرات خویش افتاد زمانی گریه کرد و٬گاه٬خندید ...................................... کنار آن درخت آمد٬ولی صبح که یادش رفته بود٬هنگام دیدار ز فرط خستگی٬شد ظهر٬بیهوش ستاره چون در آمد٬گشت بیدار .................................. چو شد از خواب خوش٬بیدار٬مجنون بدید او٬چند گردو٬در کنارش دو دستش٬بر سرش کوبید٬زیرا بفهمید این٬که بوده٬کار یارش .................................. به صحرا رفت و نالان٬اشک میریخت یکی دیدش٬به او گفت:این چه حال است؟ بگفت مجنون٬دلیل گریه اش را که داده٬فرصت دیدار٬از دست ................................ بگفت از نامه و٬شب زنده داری بگفت از وعده ی٬دیدار یارش بگفت از خواب غفلت٬وقت دیدار به گردو ختم کرد٬آخر٬کلامش ............................... دو دستش٬باز کرد مجنون٬و در آن بدید آن مرد عابر٬چند گردو به خنده٬مرد عابر٬اینچنین گفت: ((نمودی اشتباه برداشت٬چون او ........................... به قدری عاشقت بود٬از ته دل که بیدارت نکرد٬چون دید٬خوابی نهاد گردو کنارت٬تا پس از خواب خوری آن را٬شکم خالی نمانی)) ....................... ولی مجنون٬بگفت با آه و ناله: ((نمودی اشتباه٬ای مرد٬برداشت که وقت رفتنش٬با چند گردو برایم٬اینچنین٬پیغام بگذاشت ............................... بُود این معنی پیغام لیلی تو که وقت قرار٬در خواب نازی بدان٬از عاشقی٬چیزی ندانی بکن مجنون٬پس از این٬گردو بازی ..................................... شعر از بهنام منصوری سلام خدمت دوستان عزیز.راستش رو بخواید من که نفهمیدم آخرش حرف کدوم درست بود. شما چی فکر میکنید؟از نظر منطقی٬حرف هر دو تا درسته.تا نظر شما چی باشه؟ زیبا و جالب٬از مرحوم ابوالقاسم حالت به خدمت رسیده ام.از کتاب بسیار زیبای هدهدمیرزا.قابل توجه صاحب وبلاگ هدهد تربیت کردن فرزند٬چه سخت است و چه دشوار٬عمومند به این درد٬گرفتار٬ز یک سو پدر و مادر بیچاره بسی جهد نمایند٬که فرزند،مقید نشودسخت به یک عادت بد٬ لیک ز سوی دگر و جای دگر،بچه همان کار نکوهیده فرا گیرد وکم کم٬ز ره راست شود منحرف و پای گذارد به ره باطل،از آن پیش،که تشخیص دهد باطل و حق را. مادری زیرک و داناو جهاندیده وفهمیده که مغرور به دانایی و هشیاری و بیداری خود بود،یکی تازه پسر داشت.شبی بهر نصیحت پسر تازه جوان رابه بر خویش فرا خواند وبدو گفت که:((فرزند عزیزم،تو دگر بالغ و عاقل شده ای،میگذرد سن تو از هفده و اکنون شده٬نزدیک به هجده٬تو بایست بدانی چقدر دود٬مضر است٬بدانی تو که سیگار کشیدن سرطان آرد و بسیار زیان داردو تحلیل برد٬بنیه و نیرو و رمق را گرچه سیگار٬زیان داردو چیزی به از این نیست٬که کس٬هیچ به سیگار خودش را ندهد عادت و آلوده نگردد.ولی البته همانطور که گفتم٬تو خودت بالغ و عاقل شده ای٬حال که بگذشته دگر سن تو از هفده٬گر که دلت خواست٬که سیگار کشی٬هیچ نبایست که مخفی بکنی از من و خوب است که بی پرده و رک باشی و پوشیده نداری عملی از پدر و مادر خود،چون همه دلسوز تو هستیم))پسر چون که شنید این سخنان٬گفت که:((مادر٬ اگر از بابت اینها نگرانی٬به تو گویم که بدانی دو سه سال است که من٬کرده ام این گونه زیانها ٬همه را درک ونمودم به خوشی ترک،ورق بازی و سیگار و عرق را. روح مرحوم ابوالقاسم حالت شاد. اندیشه.هر چه اندیشه سبکتر،خواب سنگینتر.و هرچه اندیشه سنگینتر خواب آشفته تر. صاحب باغی که بد مرکب او ماده الاغی،و زدانائی و خوش فکری مثل بود به شهرش ،چو به بستان خود آمد،صحنه ای دید که از دیدن آن از سر او هوش پرید و،چه غم و رنجی ازآن صحنه کشید، چونکه بدیدش که یکی سید و یک صوفی و یک آدم عامی،نشستند به دلکامی به یک گوشه آن باغ و بچیدند بسی میوه خوشمزه و مشغول به لنباندن آنند.با خودش گفت که هرگز نتواند،که به تنهائی از این باغ براند سه نفر مفت خور گنده شکم را، یادش آمدبه روشهای فرنگی،که بود عین زرنگی که بیاندازدش مابین سه تن تفرقه چندی،و شود حاکم و محکوم نماید سه نفر را![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او نخست رفت سوی آدم عامی وبگفت:ابله نادان و پریشان ،گر خورند آن دو نفر میوه ناقابل باغم،وزنند ماده الاغم،و برانند مرا از در باغم،مهم نیست،و خیالی بدلم نیست، چونکه این صوفی و سید،همگی اهل کمالندو،همه شهره عامند و،شریفند و چنینند و چنانند،چه کسی گفته به تو وارد این باغ شوی؟زود برون شو. سید و صوفی از این حرف بشوق آمده ، با مرد کنار آمده ، یکباره بجستند وببستند،سر مردک عامی بشکستند ومر اورا ز در باغ برونش بفکندند وبکردند غم خویش سبک را.
صاحب باغ سپس کفت به آن صوفی نا صاف،ان مردک حراف،که این سید اگرخورداز آن میوه باغم خبری نیست،ودر من اثری نیست، چو او باشد از اولاد پیمبر،برِ ما بُوداو سید و سرور،بهره ای که من ازاین باغ چشیدم،و از بابت آن رنج کشیدم،خمس آن باشد از اولاد پیمبر،همو که بود ش تاج به این سر، به چه حقی تو از این میوه چشیدی ،تو که رنجی برایش نکشیدی. سید از صحبت این مرد به وجد آمده،بامرد کنار آمده،با چوب و چماق آمده،بستند و شکستند سر صوفی بیچاره ، نمودند لباس و کله اش پاره،بکردند برون از در باغش،بشکستند همه پا و کمر را.
صاحب باغ سپس نعره زنان، همچو یکی شیر ژیان، رو به سوی سید اولاد پیمبر بنمودش، مشت بر سینه و برکله حوالت بنمودش،گفت:باید که تو باشی،به کردارو به پندار،همه الگوی رفتار،چرا گشتی به این دام گرفتار،که اینک بشوی خوار؟پس مرد یورش بردبسویش، و گریبان بدریدش،به سوی خارج آن باغ کشیدش. الغرض تفرقه انداخت میان سه نفر،با زدن توپ وتشر،شاهد مقصود به آغوش کشید،یکنفری راند زباغ آن سه نفر را![]()
| قالب جدید وبلاگ قالب بلاگفا |


